یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
شام آخر
:::میدانم که شبانگاه خواهم مرد . دیگر هیچ دلبستگی سد راهم نخواهد بود نه تو و نه هیچ انسان دیگری مانند یک بغض بی مهار از گوشه چشمانت که به خاک می غلتد مثل یک ستاره دنباله دار که در سیاهی غیر گون آسمان به عدم میرود ، تصویرم در سیاهی چشمانت غرق می شود وتنها نقش گنگی بر خیالت به جا می ماند
تنها آسمان برایم میگرید و اشکهایم در قطرات باران گم می شود مانند تمامی غم هایم که در تنهایی روحم گم شد . تنها یادگاری من برای تو نوشته هایم است. برای تو از دردهایم وتمامی بهارانی که به خزان انجامید مینویسم . وتمامی شکوفه های گیلاسی که برایم قشنگ و دور از دسترس بود.
شامگاهان خواهم مرد و چه حس غریبیست در من حس یکی شدن با تمامی کائنات ودور شدن از هر چه من است.
اشک هایت را برایم هدر نده به آنها احتیاج خواهی داشت شاید برای یکی دو روزی تنهایی و یا برای یک دنیای بی احساس.. .
فردا بی من نفس خواهی کشید فردا بی من نفس خواهند کشید وتنها شاید باد دوری ام را حس کند چرا که دیگر موهایم را پریشان نخواهد کرد و آفتاب که دیگر چهره ام را نخواهد سوزاند وشاید تو....، چرا که دیگر در چشمانم آینه ای برای دیدن خودت نخواهی داشت.
[پيام هاي ديگران ()]
[Link]
................................................
©All Right Reserved By Majid.R 2003-2011