خورشيد شب

شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٢

سرود آفرينش

درآغاز، هيچ نبود
كلمه بود
وآن كلمه خدابود
وكلمه،بي زباني كه بخواندش
وبي انديشه اي كه بداندش،چگونه مي تواندبود؟
وخدايكي بودوجز خداهيچ نبود
وبا "نبودن"،چگونه مي توان "بودن"؟
وخدابودوبااوعدم
وعدم گوش نداشت
حرفهايي هست براي "گفتن"
كه اگرگوشي نبود،نمي گوييم
وحرفهايي هست براي "نگفتن"
حرفهايي كه هرگزسربه "ابتذال گفتن" فرودنمي آرند
وسرمايه ي ماورايي هركسي
به اندازه ي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد
اينان هماره درجستجوي"مخاطب" خويشند
اگريافتند،يافته مي شوند
ودرصميم وجدان اوآرام مي گيرند
واگرمخاطب خويش را نيافتند،نيستند
وخدا براي نگفتن،حرفهاي بسيارداشت
كه دربي كرانگي دلش موج مي زدوبي قرارش ميكرد
وعدم چگونه مي توانست "مخاطب" اوباشد؟
هركسي گمشده اي دارد،وخداگمشده اي داشت
هركسي دوتاست
وخدايكي بود
هركسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند، هست
هركسي رانه بدان گونه كه "هست" احساسش مي كنند
بدان گونه كه "احساسش " مي كنند، هست
وخداگنجي مجهول بود
كه در ويرانه ي بي انتهاي غيب،"تنهانفس مي كشيد"
دوست داشت چشمي ببيندش

دوست داشت دلي بشناسدش
ودرخانه اي گرم ازعشق،روشن ازآشنايي، استوار از ايمان وپاك از خلوص،خانه گيرد
وخدا آفريدگاربود
ودوست داشت بيافريند
زمين راگسترد
ودرياها را از اشك هايي كه درتنهايي اش ريخته بود پركرد
واماخداهمچنان تنها ماندومجهول
ودر ابديت وبي پايان ملكوتش بي كس
ودر آفرينش پهناورش بيگانه
مي جست ونمي يافت
آفريده هايش اورا نمي توانستند ديد،نمي توانستند فهميد
مي پرستيدندش اما نمي شناختندش
وخدا چشم به راه "آشنا" بود
پيكرتراش هنرمندو بزرگي
كه درميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش
غريب مانده است
درجمعيت چهره هاي سنگ وسرد
تنها نفس مي كشيد
وخداوندخدا براي حرفهايش
بازهم مخاطبي نيافت
هيچ كس اورانمي شناخت
هيچ كس با او"انس" نمي توانست بست
"انسان" را آفريد
واين، نخستين بهار خلقت بود

پس انسان اين بهار خلقت چگونه ميتونه به اين راهتی تمام ارزشهاشو زير پا بذاره و بزرگترين نعمت خدا ،حيات رو به دست باد ميسپره (بلا نسبت شما انسانهای فرهيخته ، ای خاک بر سر اون آدمها ). چطور ارزش خودشو تا حد يک مجسمه گلی پايين مياره.. اه اه اه ......... (بازم از شما معذرت ميخوام که اين حرفو زدم )


[پيام هاي ديگران ()] [Link]

................................................
  ©All Right Reserved By Majid.R 2003-2011