خورشيد شب

شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٢

به خدا اينجا هبچ خبری نيس

اينم از دانشگاه .... اوووووووووووووووه ...پدر پدرم در اومد تا ثبت نام کردم . به خدا اينجا هيچ خبری نيس ، به ماهم ميگفتن اما منم خام بودم، حالا فهميدم ... برای درک بهتر مطلب شما فک کنيد تو يه کله پزی هستيد ، توی کله پزی مغز رو پخته ميکنن؛ توی دانشگاه هم کارشون همينه مغزهای آک بند شما رو از پلمپ در می آرن و روشون عملياتی رو انجام ميدن تا آماده رويارويی با مشکلات فردای زندگی رو داشته باشه؛ کاری ندارم مغزهای پوسيده و بو گرفته جدا ميشن و مغزهای دم کشيده صادرميشن و منجر ميشه به فرار مغزها.برگرديم به کله پزی خودمون، اولين کاری که شما وقتی سفارش رو دريافت کرديد چيه؟ (ای ول ....کله پاچه خوراش جواب دادن ) ، بله پاچه رو به دهن ميگيرين (برای درک بهتر آدمخورها رو تصور کنيد ....) .عين همين ماجرا هنگامی که اول ترم ميشه در دانشگاه اتفاق ميفته...و اون جايی نيس جز قسمت امور شهريه ؛ ميپرسيد چطور؟ (دانشگاه آزادياش جواب دادن ....) انسانهای بی رحمی توی دانشگاه زندگی ميکنند که به اونا ميگن مسئول امور شهريه ؛ پاچه دانشجوهای بيچاره رو ميگيرن ، ديدن داره حسابی (خيلی خيلی معذرت ميخوام ، مثل هاپو...........)باز هاپو خوبه وقتی اشکت در مياد ولت ميکنه ، اما مسئول امور شهريه گريه مريه هاليش نيس ، يا پول ميدی ميری سر کلاس ، يا ميری اونجا که عرب نی میندازه...... (بقيشو خودتون خوب ميدونيد......).بعد از اينکه مغز و پاچه رو با ملچ و ملوچ ميل کرديد ميريد سراغ چي؟ بععععععله ، زبون .خوشمزه ترين قسمت کله پاچه. توی دانشگاه هم زبون يعنی همه چيز، زبون دراز مساويست با انتخاب تعداد واحد بيشتر ؛ زبون درازتر مساويست با شيش شدن با اساتيدو مسئولان بيشتر جهت کلفت شدن هرچه بيشتر پارتی شماو الی آخر....

حالا اگه مرد سفر هستيد بسم الله...

زياد سخت نگيريد ، بيشتر به فکر زندگی کردن باشيد.برای کسانی که دوستشون داريد و دوستتون دارن وقت بزاريد.زندگی چيزی نيس که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود. هميشه فکر کنيد اون لحظه ای که توش قرار داريم تنها فرصت شما برای زندگی کردنه، ازش استفاده کنيد. ما لحظه ای رو زندگی ميکنيم که فکر ، روح و جسم ما تو اون حضور دارن ، اون لحظه هيچوقت از ذهن شما پاک نميشه ...خيالتون راهت باشه باز يه روز گذرتون به اون ناحيه از ذهنتون ميفته...اون لحظه زيبا خودش زندگی بخشه ؛ حالا ما به خاطر ناکاميهامون تو گذشته ،آينده رو انتظار ميکشيم!!.گذشت زمان همه چيز رو معلوم ميکنه؟!!... بياين در رو به روی گذشته ببنديم و جلو آينده ديواری از جنس شيشه بکشيم .حال رو دريابيم ، همين يک لحظه ، همين يک آن را تجربه کنيم .اشکها را از غصه ها کم کنيم ، بغضهامون رو تجزيه کنيم و به محبت توان بينهايت بديم .جدی تر فکر کنيم .فردا روز ديگريست ،امروز، روز ماست .با آرزوهامون زندگی نکنيم .فقط گاهی با اونا زير نور ماه قدم بزنيم .حقيقت زندگی ساده تر از اونی هست که ما اينقدر سخت ميگيريم .خودمون رو به دست سرنوشت نسپريم ، باهاش دوست بشيم ،ازش فرار نکنيم، دستش رو بگيريم ، هروقت به ما اخم کرد بهش لبخند بزنيم ، یه ليوان آب خنک هم روش.ما که بالاخره رفتنی هستيم .نذاريم ارزش هر چيز رو وقتی از دستش داديد بفهميم.بياين همه با هم امروز زندگی کنيم ،بياين فردا حسرت امروز رو نخوريم .اصلا شايد فردا رو نديديم .


[پيام هاي ديگران ()] [Link]

................................................
  ©All Right Reserved By Majid.R 2003-2011