شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٢ يکی بود يکی نبود
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود پیر مردی نشسته بود دلش از غم و غصه گرفته بود زار زار گریه میکرد یکی رو صدا میکرد شاید از سوز و گداز یاد میکرد شاید از وقت شباب یاد میکرد ناله و فریاد میکرد یا علی و یا خدا میکرد پیر مرد آواره بود؟ بیچاره بود ؟ شاید او دیوانه بود !؟شاید او در این دیار بیگانه بود !نه غمخواری ، نه دلداری ،نه همدردی هرکه بود بیگانه بود و بیگانه بود پیرمرد تنها گویی سالها دبوانه بود .نه ....پیر مرد نه دیوانه بود ، نه آواره پیر مرد کسی رو از دست داده بود کسی که یک عمر به اون دلداده بود حالا دیگه چراغ خونش خاموش شده بود ...بیاد مادر بزرگ خوبم که حالا که رفته قدرشو میدونم ...... و پدر بزرگی که حالا بیشتر از قبل دوستش دارم .....
................................................ ©All Right Reserved By Majid.R 2003-2011 |
Main Contact us
Archive [
..... ]
..... ... |