خورشيد شب

شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٢

يکی بود يکی نبود

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

پیر مردی نشسته بود

دلش از غم و غصه گرفته بود

زار زار گریه میکرد

یکی رو صدا میکرد

شاید از سوز و گداز یاد میکرد

شاید از وقت شباب یاد میکرد

ناله و فریاد میکرد

یا علی و یا خدا میکرد

پیر مرد آواره بود؟ بیچاره بود ؟

شاید او دیوانه بود!؟

شاید او در این دیار بیگانه بود!

نه غمخواری ، نه دلداری ،نه همدردی

هرکه بود بیگانه بود و بیگانه بود

پیرمرد تنها گویی سالها دبوانه بود.

نه ....

پیر مرد نه دیوانه بود ، نه آواره

پیر مرد کسی رو از دست داده بود

کسی که یک عمر به اون دلداده بود

حالا دیگه چراغ خونش خاموش شده بود...

بیاد مادر بزرگ خوبم که حالا که رفته قدرشو میدونم...... و پدر بزرگی که حالا بیشتر از قبل دوستش دارم .....

چی میشد دل ما هم مثل دل پدربزرگها و مادر بزرگها بود.....انگار که از همه چیز خبر دارن ....یادش بخیر ...روز آخری که مامان بزرگ خونمون بود به من گفت چند تا عکس سر نماز از من بگیر...کی میدونست که این اتفاق قراره بیفته؟...اما انگار به اون الهام شده بود. به هر حال حالا دیگه کسی نیست که سر نماز برام دعا کنه ، کسی نیست که پیشونیمو ببوسه و دعای خیرشو بدرقه راهم کنه.


[پيام هاي ديگران ()] [Link]

................................................
  ©All Right Reserved By Majid.R 2003-2011